على اكبر دهخدا

1117

امثال و حكم ( فارسى )

عمر دوباره است بوسهء من و هرگز * . . . ) فرخى . اشاره : بجز اندر دهان و از لب او * زندگانى دو بار نتوان يافت . اوحدى . عمر زاغ از بهر سرگين خوردن است . * ( عمر خوش در قرب جان پروردن است . . . ) مولوى . عمر سفر كوتاه است . در مقام تسليت بكسيكه يكى از دوستان يا خويشان او به سفر رود گويند . تمثل : چرا چه شد سفرش آنقدر دراز كشيد * مگر نه عمر سفر غالبا بود كوتاه . قاآنى . عمر ضايع مكن ايدل كه جهان ميگذرد . سعدى . عمر كم فضل ادب بسيار است * كسب آن كن كه ترا ناچار است . علم دارد طرف گوناگون * مرو از حد ضرورت بيرون . . . ) جامى . رجوع به : الصناعة طويلة و العمر . . . ، شود . عمر نوح . مراد عمر نوح نبى عليه السلام است كه بفرمودهء قرآن كريم نهصد و پنجاه سال ميان قوم زيسته است . فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ . سورهء 29 . آيهء 13 . نه عمر نوح بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش . حافظ . عمر اگر خوش گذرد زندگى نوح كم است * ور بنا خوش گذرد نيم نفس بسيار است . مىبايدم خزانه قارون و عمر نوح * تا دولت وصال تو گردد ميسرم . اوحدى . شب يلداى بخششت را چرخ * چه شود گر دم صبوح دهد يا مرا در اميد وعدهء تو * صبر ايوب و عمر نوح دهد يا ترا با چنين كرم بارى * مرگ يا توبهء نصوح دهد . گلخنى قمى . عمرى دگر ببايد تا صبر بر دهد * ( من عمر خويش را بصبورى گذاشتم . . . ) دقيقى . عملش صالح بود يكسر رفت ببهشت . گويند تركى جنازهء برادر خويش بيكى از مشاهد برد . گوركن گور را در همسايگى آبخانه‌اى بكند چون جسد در خاك بنهادند چاه آبخانه بشكافت و مرده بدرون افتاد . مرد فرياد برآورد كه برادر مرا چه رسيد ! گوركن گفت . . . نظير : بدوزخ در افتادم از نردبان . سعدى . عمل قليل مع العلم خير من عمل كثير مع الجهل . حديث . عمل هركس پاپيچ خودش مىشود . عمود رخش را سازند قبله * نهند آنگاه تهمت بر تهمتن . خاقانى . عمو يادگار خوابى يا بيدار ؟ بمزاح ، با اين جمله از نوم و يقظهء مخاطب سؤال كنند . عناست فضل ، نه از فضل بوى عود بود * كه زار زار بسوزد بر آتش مجمر ؟ مسعود سعد .